X
تبلیغات
گفتگو در تنهایی

گفتگو در تنهایی

هبوط کن به خاطر مستی لات و منات باده پرستی ... این قبله را دوباره بچرخان تا گوشه مخالف هستی

یک کار نکنیم که دیگه نشه به هیچی و هیچ کس اعتماد کرد !!!

خیلی جای تاسف داره، خیلی زیاد !



+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت21:26توسط ری حان |

شب عیدی آسمون وقتی که می باره بیشتر از شبای پیش عطر قرآن داره :)

 + نذر کردم امشب سفره چیدم که بیای !


 

ادامه مطلب
+نوشته شده در جمعه یکم فروردین 1393ساعت16:33توسط ری حان |

 

این دو هفته بود که قدِ یک عمر گذشت !!

خیلی سخت گذشت اما خدا را شکر که گذشت، 

که باز هم بتوانم سرم را بالا بگیرم و داد بزنم : 

دیدی ؟! من از تو هم صبورترم.


 + با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در می کنم .

++ " چ" را ببینید، حتمن ببینید . َشاهکارِ ابراهیم جانِ حاتمی کیا

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت14:0توسط ری حان |

+ متن بر اساس روایت حسین جانِ پناهی  : بشنوید


حالم خوب نبود، حجم دل گیری و ناراحتی به اندازه ی توانم نبود.

شاید من توانم زیاد نیست، ولی نبود. دیروز روز من نبود.

همه فهمیدند که پف چشمهایم طبیعی نیست،

همه فهمیدند که سکوتم برای بغضی است که نباید بشکند،

 همه میدانستند که همیشه می گویم :

حرمت نگه دار دلم، گلم که این اشک ها خون بهای عمر رفته من است .

وقتی ناخوشی میزند زیر دلم باید روحم را به خلسه ببرم و

 باید بروم بروم و بروم، باید می رفتم، می رفتم، می رفتم

تا بدانم، بدانم، بدانم، از صفحه ای به صفحه ای . . .

از روزی به روزی

ولی یادتان هست که دیروز روز من نبود !!

سرمای امسال مشهد استخوان سوز است ولی گفتم که باید می رفتم.

سرما در مقابل این بغضی که می ترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم

در این مقصود بی مقصد چشمگیر نبود .

رفتم شهر کتاب، گفت ری حان زود اومدی این هفته،

مگه کتاب ها رو خوندی؟!

گفتم بزار خوب بشم، بزار دونه دونه اشونو بالا پایین کنم و گرنه...

گفت: ی روز دیگه بیا بخر، امروزو بی خیال

خواستم بگم که نگفتم ...

نگفتم حرمت نگه دار گلم، دلم که این اشک ها...

غزل نمیخواستم، عارفانه نخواستم...

از کنار فروغ و شاملو و مشیری هم رد شدم . . .

چشمم خورد به منِ او . . .کنارش ارمیا بود و قیدار . . .

کفایت میکرد مرا حرمت آویشن، مرا مهتاب

مرا لبخند و آویشن حرمت چشمان تو بود

نبود ؟!

پس دل گره زدم به ضریح اندیشه ای که آویشن را می سرود .

ارمیا را برداشتم، یک کتاب هم به اشتباه لای به لای کتاب های

امیر خانی بود، لیلی نام دختران زمین است !

حسین جانِ پناهی در ذهنم خواند :

من در همین پنجره معصومیت آدم

را گریه کرده ام، دیوانگی دیگران را دیوانه شده ام !

حالم که الان خوب است، که بهتر شد ، که فهمیدم خدا حواسش است،

که همان جا حسین پناهی گفت : 

مسیح به جلجتا بر صلیب نمی شد

و تیر باران نمی شد لورکا در گراندا . . .

آری یکی یکی میمردم به بیداری

آری گلم دلم ورق بزن مرا

و به آفتاب فردا بیاندیش

که برای تو طلوع می کند

با سلام و عطر آویشن


 

ادامه مطلب
+نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1392ساعت21:0توسط ری حان |
باید می بودی بانو 

موهایت را باز میکردی

به روی شانه هایت می ریختی

چون نسیم به آرامی

از کنارم رد میشدی،

تا با هر قدم ،

از عطر پیراهنی که بر تن توست 

هوا بوی بهار می گرفت 

و نگاهم تماما، مات تو می شد 



باید میبودی

تا در این غروب سرد 

مرا مهمان یک استکان 

چای داغ میکردی

در این زمستان

جای دستهایت 

به روی تنم یخ بسته

این سرما را

باید میبودی بانو 

باید . . .!


کیکاووس یاکیده 



+نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1392ساعت12:29توسط ری حان |
می گفت زندگی چیز خیلی سختی ست، نه می شود پوشیدش. 

نه می شود خوردش. نه می شود کنارش گذاشت و باهاش قهر کرد.

 گاهی انقدر نامهربان می شود که نمی شود بغلش کرد تا آرام بگیرد.

 کلا چیز خیلی سختی است این زندگی، 

گفتم سخت نیست وقتی یادمان می رود دلخوشی های کوچکمان را سختش می کنیم. 

ما آدمها خیلی زود خیلی چیزها یادمان می رود، 

گاهی یادمان می رود دلخوشی های سادهء کوچک را، 

همین از خواب بیدار شدن ها، همین کیف انداختن روی دوش و رفتن تا سرکار،
 
همین حرفهای عادی، سلام ،خوبی، چه خبر از آخر هفته ای که گذشت، 

خیلی زود فراموش می کنیم دلخوشی های ساده ایی که هر روز می بینیم،

 لمسشان می کنیم. یادمان می رود حس خوش نوازش دستی که

 آرام روی موهایمان کشیده می شود،

 یادمان می رود بودن پدر را، صدای خوب مادر را، 

مواظب خودت باش موقع خداحافظی حتی 

یا خوردن یک فنجان چای کنار هم توی یک عصر پنجشنبه بعد یک خواب خوب، 

زود یادمان می رود...باید بلد باشی هوای این روزهای خوب خوب خوب را داشته باشی. 

باید یاد بگیری بدانی قدر دلخوشی های کوچک را، بعد آسان می شود این زندگی....




+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392ساعت12:33توسط ری حان |
++ متن با این آهنگ خوانده شود :)، رستاک (جوون مرگ)


آذر باران باشد، از هشت صبح تا هفت شب دراین سرما استخوان ترکانده باشی، 

و باز هم همان مسیر همیشگی را تنها بیایی، حتا اگر شب باشد و از تنهایی بترسی...

و اشک روی گونه هایت بی اختیار جاری شود... رستاک میخواند :

"" یک خیابون شدم که گهگاهی ، یکمی واسه من قدم بزنی ""

و تو  ناخود آگاه یاد آن روزها بیفتی...یاد اعتماد بی اندازه اش...یاد اتفاق های شیرین و تلخ

یاد لبخندهای ریز، یاد دعواها و عصبانیت ها، یادِ روزهای خاص!!!

امروز چندم آذر است!!! تقویمی میخواهم تا بشمارم این روزها !!!

 تا از 20 سالگی ام فراموش نکنم!

توی گوشم میخواند : اکثر عاشقا جوون مرگن 

 تب داشته باشی و سیاهی چشمهای خمارت مادر را دل نگران بکند!! ژلوفن بی تاثیر باشد، 

رستاک بخواند : مثل ابر بهار ترکم کن...باشه روزی یه بار ترکم کن...

به پدرم فکر میکنم، مَرد است، مَردی در بین تمام نامردها ! خدای مهر است...

مادر با آب انار و لبخند می گوید : خیلی لاغر شدی، حواست به خودت هست !!!

گفتید چندم آذر است ؟! چند روز است که 20 ساله شده ام ؟!

اکثر عاشقا جوون مرگن...

می نشینم پای صحبتهایش، شب سردی است!!!

 یادم می آید از تنهایی شب سرد گریه کردم ولی چیزی نگفتم!

 مهربان است! نگران میشود !بغض میکند ...

مثل همیشه پیشانی ام را می بوسد و میگوید ری حان ! گل بانو !مادرم !

حواسم هست ! حواست هست؟!

از بیست سالگی ام زیاد گذشته است ! از 20 سالگی ام زیاد مانده است !حواسم هست!


+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392ساعت22:0توسط ری حان |
 باغ بی برگی 
 روز و شب تنهاست 
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران ، سرودش باد 
 جامه اش شولای عریانی ست 
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار ِ پودش باد .
گو بروید ، یا نروید ، هر چه در هر جا که خواهد ،
 یا نمی خواهد 
باغبان و رهگذاری نیست .
باغ نومیدان ،
چشم در راه بهاری نیست .
گر ز چشمش پرتو ِ گرمی نمی تابد 
ور به رویش برگ ِ لبخندی نمی روید ؛
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت ِ
پست ِ خاک می گوید .
باغ بی برگی 
خنده اش خونی ست اشک آمیز .
 جاودان بر اسب  ِ یال افشان ِ زردش می چمد در آن 
پادشاه فصلها ، پاییز .



ادامه مطلب
+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1392ساعت9:11توسط ری حان |

هر چند وقت یک بار هم که شده لازم است بی دلیل یا به دلایل نامشخص، بی منظور

یا برای کارهای بی اهمیت، غصه بخوری ! بغض کنی، گلو بترکانی و ناراحت باشی.

اصلا خودِ تو، شما، شماها و تمام ضمایر مخاطب می دانید خیلی وقتها، خواسته یا ناخواسته

دل کسی را آزردید ؟! . . .

اصلن می دانید که این آدم حتا اگر یک دخترک حساس20 ساله هم نبود، 

در آن لحظه بغض می ترکاند و اشک  می ریخت ! 

عکس های خفن

ادامه مطلب
+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1392ساعت22:0توسط ری حان |
آدم ها بدند، گاهی دلت را نشانه می گیرند گاهی اعتمادت را، بعد تو میمانی و بی اعتمادی.

 نتیجه اش میشود دستهایی که همیشه در جیب است، دستهایی که در جیبت پنهانشان میکنی،

 نه از سردی هوا، از بی اعتمادی به آدمها، از ترسی که توی دلت نشسته، از ترسی که توی دلت

 نشاندند. از خاطراتی که می ترسی تکرار شوند و دستهایی که دوباره تنها بمانند.

 از اینجا به بعد ساکت میشوی، سکوت می کنی، سکوتت که طولانی شد همیشگی میشود.

 واقعیت همین است از یک جایی به بعد فقط سکوت است بی هیچ حرفی عبور می کنی، 

اهمیتی ندارد آنهمه داشته ایی که نداشته ایی، از یک جایی به بعد عادت می کنی

 بعد هر اتفاقی شانه ات را بیندازی بالا و به تلخی بگویی به درک، به جهنم ، بگویی دیگر مهم

 نیست....از یک جایی به بعد دیگر اهمیت نمی دهی چه پیش می آید. سکوت می کنی ساکت

 می شوی اصلا می دانی بعضی آدمها فریادشان توی سکوتشان است؟...
+نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1392ساعت23:11توسط ری حان |