گفتگو در تنهایی

هبوط کن به خاطر مستی لات و منات باده پرستی ... این قبله را دوباره بچرخان تا گوشه مخالف هستی
کاشکی دلم رسوا بشه، دریا بشه . . .
 

بگذار ترجمه ی خوشامد گویی صندلی هایی باشم
که تو رویشان می نشینی
فکر فنجان هایی را کشف کنم
که در معاشقه ی قاشق و شکر
به لبان تو فکر می کنند
بگذار حروف جدیدی به تو اضافه کنم
اضافه کنم به الفبا
بگذار خودم را سرزنش کنم
و میان تمدن و وحشیگری
به عشق برسم


چای خوشمزه بود؟
با کمی شیر چطوری؟
مثل همیشه باکمی شکر موافقی؟
اما من چهره ات را بدون شکر ترجیح می دهم

هزارمین بار است که می گویم

دوستت دارم


چطور چیزی را که قابل تفسیر نیست
تفسیر کنم؟
مساحت غمم را چطور اندازه بگیرم؟
غمی که هر روز مثل کودکی بزرگتر و زیبا تر می شود
بگذار با همه کلمات آشنا و نا آشنا بگویم
دوستت دارم


چیز هایی را کشف کنم هم وزن دل عاشقم
که زنده به دیدن توست
واژه هایی بیابم که تنهایی تو را و مرا  بیان کند
با کلماتی دیگر صدایت کنم
با همه حرف های ندا

شاید در این صدا زدن  از دهانم متولد شوی
دولت عشقی به پا کنم
که ملکه اش تو باشی
و من بزرگترین عاشق تاریخ
بگذار رهبر انقلابی باشم
که سلطه ی چشمهایت
در جهان به پا کند

با عشق، چهره ی تمدن را تغییر دهم
تو تمدنی... 

تو میراثی هستی که هزاران سال در دل زمین شکل می گیرد
دوستت دارم

 

چطور ثابت کنم که حضور تو در جهان مثل حضور آب و درختان است؟
تو گل آفتابگردانی  

نخلستان       

 و ترانه ای که از تاریکی دل به دریا زده
وقتی کلمات ناتوانند بگذار تو را باسکوت بگویم...

و وقتی کلام ماجرایی ست که در آن گرفتار شده ا
شعر تبدیل به ظرفی سنگی می شود
آنچه میان ماست
میان مژه های چشمم و چشمت
بگذار به رمز بگویم...
اگر به نور ماه ایمان نداری
بگذار به صاعقه متشبث شوم
یا به بارش باران
بگذار به دریا نشانی چشمهایت را بگویم
اگر دعوت مرا برای سفر می پذیری


چرا دوستت دارم؟
هیچ قایقی به یاد نمی آورد
که آب چطور در آغوشش گرفته
و گرداب چطور برهنه اش کرده

 

چرا دوستت دارم؟
از گلوله نمی پرسند 
از کجا آمده
معذرت هم نمی خواهد
از من نپرس چرا دوستت دارم
نه من می دانم
نه تو...

 

"نزار قبانی"

+نوشته شده در یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ساعت20:54توسط ری حان |

عشقم به تو

خارج از تحمل خداست!

بگو چه ‌کنم؟

آقای من!

ﺗﻮ اﻧﺘﺨﺎب ﻣﻦ ﻧﺒﻮدی 

ﻋﺸﻖ من!

ﺳﺮﻧﻮﺷﺘﻢ ﺑﻮدی 

ﺗﻨﻬﺎ اﻧﮕﻴﺰه ﻣﺎﻧﺪﻧﻢ 

در اﻳﻦ واﻧﻔﺴﺎی ﺷﻠﻮغ 

در اﻳﻦ زﻧﺪﮔﻲ ﺑﻲ اﻋﺘﺒﺎر …

از دلتنگیت کجا فرار کنم؟

معمار هیجان

کجا بروم که صدای آمدنت را بشنوم ؟

کجا بایستم که راه رفتنت را ببینم ؟

کجا بخوابم که صدای نفس‌هات بیاید؟

کجا بچرخم که در آغوش تو پیدا شوم؟

کجا چشم باز کنم که در منظرم قاب شوی؟

کجایی ؟

کجایی که هیچ چیزی قشنگ‌تر از تماشای تو نیست؟

کجا بمیرم

که با بوسه‌های تو چشم باز کنم؟

و مثل یک جعبه جواهر

که در بیابان به دست آدم داده اند


نمی دانم با تو چکار کنم!

 


برچسب‌ها: عباس معروفی
ادامه مطلب
+نوشته شده در جمعه سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت22:42توسط ری حان |
پنجشنبه 14 اسفند ساعت 11 صبح من عاشق شدم،

هوا ابری بود و همه باران‌های عالم سر من می‌ریخت.

گفتن از آن روز که عاشق شدم چه خوب است.

مثل این است که روی زخمی را بخارانی نه بیشتر. پیشتر.

عشق مثل دامنی گر گرفته است،

هر طرف که می‌دوی شعله‌ورتر می‌گردی. چیزی به ظهر نمانده بود. تا سه

شمردم و پنجره را باز کردم و ناگهان عاشق شدم. روزی که من عاشق شدم عالم توفانی شد.

پنجره‌ها، درها باز و بسته می‌شدند و شرق و شورش به هم خوردند.

شیشه‌ها می‌ریختند و آینه ترک برداشت. قیامت بود.

روزی که من عاشق شدم دریای مازندران با جنگل و اغلب درختان عازم من بودند.

کوه‌ها کج و مج می‌شدند. غوغایی بود. آن روز اگر به اصفهان می‌رفتم شیراز به استقبالم می‌آمد.

من تا سه شمردم و پنجره را باز کردم.

از همه جا صدای اذان می‌آمد، من هم از روی سپاسگزاری دولا شدم و دست خودم را بوسیدم.

همان دست که پنجره را باز کرده بود. من با وضو عاشق شدم. چون خودم پیش‌پیش خبر داشتم.

می‌دانستم حافظ برایم پیغام داده بود. دانشجو بودم. دانشجوی کارگردانی.


یک روز می‌رفتم حوالی دانشگاه تهران کتابی پیدا کنم از مارتین اسلیم درباره کرگدن اوژن یونسکو،

سر فرصت پیاده شدم. آن طرف پیرمردی را دیدم گریه می‌کرد.

پرسیدم «اِبسسِ چرا گریه می‌کنی؟» با بغضی گفت:

«پولمو نداد و رفت...» گفتم: «کی؟» گفت: «فال ازم خرید. پاکت را پاره کرد، فالش را دید، پول نداده گذاشت و رفت.»

گفتم: «عیبی نداره بده به من. خودم عاشق فال خوانده شده، کاسه لب پر، اشک ریخته‌ام.»

فال را گرفتم.


دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم/ با کافران چه کارت؟ گر بت نمی‌پرستی


حالا من تا سه شماره عاشق شدم.

خدای نکرده اگر تا هفت می‌شمردم چی می‌شدم! زمین غمگین بود.

روزی که من عاشق شدم. زمین متبسم شد و سراسیمه دور خورشید می‌چرخید،

جوری که عالم فقط دو فصل می‌شد. برای عاشق یا بهار است یا پاییز

روزی که من عاشق شدم به سختی شب شد. آن هم چه شبی. بی‌پایان!


شبی که ماه مفقود شده بود.

با این وجود نمی‌دانم از کجا لایه نازکی از مهتاب روی همه چیز کشیده بودند و من یکسره بیدار بودم

که شب اول هیچ عاشقی نخوابیده. نمی‌خوابد.

چون تا سحر میخانه دلدار باز است با آن دو چشم آهویی خیال‌بازی‌ها می‌کردم.

پدر و مادرم هم بیدار بودند. چنان که گفت‌وگوی ایشان را می‌شنیدم. گفت‌وگوی والدینم مناجات بود.

پدرم می‌فرمودند: خانم! پسرمان به سلامتی عاشق شده است و مادرم آهسته آهسته به نجوا می‌گفتند: «اسپند دود می‌کنم. عشق در خانه ما شگون دارد.»


بعد سر می‌چرخانیدند رو به آسمان و می‌گفتند: «خدایا! بارلها! همه بچه‌های این سرزمین عاشق باشند.

صدقه سر آنها بچه‌های من هم عاشق باشند.»


من گر گرفته، می‌لرزیدم و شب تکان نمی‌خورد. هر چه هل‌اش دادیم آن شب میلی به صبح نمی‌داشت.

پدر و مادرم بیدار بودند و حرف زدن از عشق برایم بی‌عفتی بود.

بنابراین زبان بسته و بی‌واژه با خودم گفت‌وگو می‌کردم. از خودم می‌پرسیدم چرا عاشق شدم.

که هنوز نمی‌دانستم امر ذاتی قابل تحلیل نیست. یعنی نمی‌توانی بپرسی گل چرا گل شده؟

 

البته در منزل ما همیشه خدا کاغذ بود، غیر از کاغذ و قلم باید دستی هم باشد که بنویسد:

«بسم الله الرحمن الرحیم، من عاشق شما شده‌ام. مرا ببخشید گستاخی کردم عاشق شما شده‌ام.

می‌خواهم به وسیله این کاغذ از شما اجازه بگیرم. اجازه می‌فرمایید من گاهی خوابتان را ببینم؟

ببخشید دست خودم نیست آن چشم‌های محترمتان قلب ما را می‌لرزاند.»

 

ابن قیم می گوید: «نشانه دیگر آن است که وقتی معشوق به عاشق می نگرد،

عاشق چشم هایش را ببندد

و یا به زمین بدوزد زیرا از عشق می هراسد و شرم دارد.»

...

عشق از جمله پدیده هایی است که معدود نمی شود. عشق اول و دوم و سوم و...ندارد

یعنی عشق یکی است و آدمی تنها یکبار عاشق می شود،

چنانکه آن روز پنجشنبه 14اسفند، من عاشق شدم،

چنان که عصاره آن عشق سی و چند ساله است و یک پسر دارد.»

 

+نوشته شده در جمعه سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت21:50توسط ری حان |

دیگرتمام شد،تو معشوقه ام شدی


به تمام سلول هایم وارد شدی

 

مثل دکمه ای در جا دکمه ای و


گوشواره ای در گوش زن اسپانیولی .


از امروز دیگر دلیلی نداری که


  
من پادشاهی غیر دموکراتم ،


من درمقام عشق، قوانینم را می سازم و


  
به تنهایی حکومت می کنم.


مگر برگ برای روییدن از کسی اجازه میگیرد؟


یا جنین، برای زاده شدن از مادر؟

ادامه مطلب
+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۳ساعت16:44توسط ری حان |
هزار و سیصد و چشم هایت !!!
 که عشق آسان نمود اول . . .

 

5 دی ماه 1393 را سنجاق کنید به تقویم . . .

+نوشته شده در چهارشنبه دهم دی ۱۳۹۳ساعت14:30توسط ری حان |
کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو ؟                 شادی چرا رمیده ؟ آتش چرا فسرده ؟

خاموش مانده اینک ، خاموش تا همیشه           چشم سیاه چادر با این چراغ مرده 

 رفت آن که پیش پایش دریا ستاره کردی          چشمان مهربانش یک قطره ناسترده


برچسب‌ها: عصر پاییزی
+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۳ساعت0:44توسط ری حان |
ممنونم از همه اونهایی که تبریک گفتند :) دستتون درد نکنه .

+ به مدت 4، 5 ماه نیستم دعا کنید کنکورم خوب بشه و با دست پر بر گردم :) 

++ یکم زیادی دعا کنید 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۳ساعت1:7توسط ری حان |
ساعت آقای درستکار بیش از سی سال است که از کار افتاده،

در ساعت پنج و نیم بعدازظهر تیرماه سال 1325

.ساعت سر در کلیسا سال ها پیش از کار افتاده بود و ساعت اورهان را مردی با خود برده است،

اما زمان همچنان می گردد و ویرانی به بار می آورد

سمفونی مردگان

 

+نوشته شده در جمعه بیستم تیر ۱۳۹۳ساعت1:23توسط ری حان |
همان که گفته بودم بی تو خواهد شد .همان .دیدی؟! ... یک سال گذشت !
 

تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی

اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی!

 

آه از نفس پاک تو و صبح نشابور

از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی

 

پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار

فیروزه و یاقوت به آفاق بپاشی!

 

ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!

هشدار! که آرامش ما را نخراشی

 

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم!

اندوه بزرگی ست چه باشی ... چه نباشی

 

 بشنوید : اندوه بزرگی ست که نباشی

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۳ساعت13:52توسط ری حان |
هزار و سیصد و نود و تو
 
منتظر ماندن سخت است. سخت‌تر است وقتی ندانی منتظر چه اتفاقی هستی.
سخت‌تر می‌شود وقتی فکر می‌کنی اتفاقی که منتظرش هستی اگر بیفتد زیاد هم خوب نیست.
کسی که منتظرش هستی اگر برگردد همه چیز آنقدر رویایی نمی‌شود. 
منتظر ماندن سخت است. هر چند از امیدواری شروع می‌شود؛
با شادی کوچکی توی دلت و لبخند نصفه نیمه‌ای روی لب. با صبوری ادامه پیدا می‌کند.
با روزهای کشدار؛ به بی‌صبری می‌رسد. به هزار اما و اگر؛ به نا‌امیدی ختم می‌شود. 
و تو می‌مانی خدا می‌داند چند روز و هفته و ماه و سال از دست رفتهٔ جوانی‌ات.
روزهایی که می‌توانستی از ته بخندی اما نخندیدی،
شب‌هایی که می‌توانستی انقدر بی‌تاب گریه نکنی اما رفتی زیر پتو و گریه کردی.
از تمام فرصت‌هایی که به اسم انتظار و با دلخوشی از آن‌ها چشم پوشیدی.
امیدواری معصومانه و احمقانه‌ات به همه آن روزهایی که هیچ وقت نرسیدند. 
 
خودمان را محکوم نکنیم. خودمان را به منتظر بودم محکوم نکنیم.
 
 
نوشته : به من بگو الهام :)
 
+نوشته شده در پنجشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۳ساعت13:4توسط ری حان |